نـــم نـــم ِ آفتـاب - جانم فدایِ امام نقی علیه السلام
بسم الله.... محرم سال 1379 ، قرارمان دروازه ی قدیمی شهر شام بود همیشه علاقه ی خاصی به کلاس های نهضت سواد آموزی داشتم ، به خصوص وقتی کلاس پُر باش ِ از پدر بزرگ و مادربزرگ های دوست داشتنی که اصرار دارن نه تنها سنی ازشون نگذشته جوون هم هستن و تمام سختی معلم هاشون برای توجیه کارهای دانش آموزهای بزرگ. بسم الله... بقیه الله بسم الله... عکس از: مظهر گلی اگر دل دلیل است ، آوردی ایم /اگر داغ شرط است ما بُرده ایم... . نوشته!و عکس : مُخ تَش ب ، ن: خاک ِ پاک ِ سرزمین ِ نور بسم رب الشهدا و الصدیقین نوشته بودم در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند اما حالا من موندم و یک دنیا بهت! بهت ِ این که همین امسال بعد از 3 بار که اسمت خط خورده ، وقتی کاملا نا امیدی و دل شکسته، دریچه پر نور باز بشه برات! بهت ِ این که نباید اصرار کنی و فقط دل ت رو بسپاری دست خودشون! بهت ِ این که نیم ساعت ِ آماده سفر بشی که تازه خبرش بهت رسیده بهت این که با دل بری اما بی دل برگردی . سلامی صمیمی تر از غم ندیدم،به اندازه غم تو را دوست دارم اولین لبیک 6:45 اندیمشک،میدان کوثر،نماز صبح. اندیمشک ِ بدون ِ دو کوهه 16 تا 19:رسیدن به طلائیه زیاد طول کشید اما طلائیه خوش مهمان نوازی کرد! سه راه شهادت بود و ما و بچه های دانشگاه شیراز و حاج آقا انجوی نژاد!طلائیه مجالی برای خلوت نداریم و بعد از صحبت راوی حرکت میکنیم و مسیر با صحبت های حاج آقا اسماعیل زاده کوتاه میشه برامون. 21:00:محمودوند،معراج شهدا، شهید گمنام ، زیارت عاشورا و نماز و روضه قتلگاه... سال ها رفت و همین مانده غم هجرت تو/حجله و شمع و دوتا خواهر در غربت تو دومین لبیک 8:30 حرکت به سمت خرمشهر و آبادان،زیارت علقمه ایران و شلمچه راوی من در خرمشهر سیده زهرا حسینی ِ دا بود! تمام جملات و درد ها دوباره زنده شد.. آثارجا مانده بر دیوارها،خرم شهری که هنوزم مانند یک شهر ویران است! 11:30:سلام علقمه یاران خمینی!سلام عاشورای والفجر 8! آقای قدس دل ها رو میبرن کربلا.. صحبت های راوی آقای محمدی و بعد زیارت عاشورا و خلوت دل! 13:51: مسجد امام خمینی –نماز جماعت-نهار! 17:5 : باران 15-10دقیقه ایست میده به اتوبوس ها! 17:30:خرمشهر،بازار!!!!،مسجد جامع و باز هم تک تک جملات زهرا حسینی ... زمزمه میکنم در مکتب دل درس جنون می گویند. 18:44: در انتظار وصال شلمچه..خورشید کم کم داره خداحافظی می کنه و شلمچه پر میشه از دل های تنگ ،غروب ِ غریب ِشلمچه .... نماز و زیارت عاشورا در سکوت و تنها می خونیم . یاد صحبت شهید علمدار میفتم : تربت شلمچه بوی تربت ابی عبدالله میده اللهم اجعلنی من زوار الحسین (ع) حدودا ساعت از 22:00 گذشته که بر می گردیم و مسیر رو تو سکوت طی می کنیم و صدای مداحی کاش مثل ِ دریا نبودی .. سومین لبیک آخرین روز! بغض وداع! هویزه ،دهلاویه و شوش. هویزه بود و بیعت! سرت رو میزاری رو قبرش تا آروم آروم نجوا کنی باهاش! داری قدم میزنی و اسم ها رو میخونی میرسی به آشنا ترین اسم، شهید گمنام! و سجده میزنی پر میشی از بوی یاس .... دهلاویه بود و بنای یادبود دکتر چمران و شهدای دشت آزادگان ،فیلم لحظه های شهادت دکتر و دیدن چند کلیپ ، یاد صحبت های یارِدکتر در بیروت میفتی!که تو عالم کودکی صحبت هاش برات علاوه بر جذابیت،عجیب بودن! شوش بود و زیارت دانیال نبی (ع) ، زیارت و نماز ،بستنی تناول کردیم خنک! شوش بود و لحظه های وداع!اما من وداع نکردم باهاتون؟!منتظرم دعوتم کنید چند ماهِ دیگه انشاا...؟!! می خواهمت چنان که لب ِ تشنه آب را! . . . نماز مسجد آیت الله بروجردی و اعتصاب غذا!مریض شدن 14 نفرمون!نفر 14 از مریضی ما داشت مریض می شد! . وقتی رسیدیم حس ِ دلتنگی و دوری از آدم هایی که از تو زنده ترن ...بیگانه شدی با شهر! پ.ن: چادر لبنانی م پاره شد! البته کار مختش جان درس عبرت بود برای من! پ.ن: اتوبوس ما بخش جاماندگان بود! برادران و خواهران با هم! که باعث شد خیلی کمتر شیطنت کنیم! پ.ن:میوه خوردنامون ،بستنی ،آلبالو و باقی هله هوله ها!و متین بانو که شده بود مامانمون! پ.ن:جمعه و شنبه گرمای هوا کم شده بود.. اما بطری های آب بود که رو سرمون خالی می کردیم و چه لذتی داشت! پ.ن:مناطق خلوت بود اکثرا کاروان خودمون تنها بود،بدون حساب کردن افراد محلی! . . . م ن: و ما می مانیم و می گوییم این داغ جدایی را، گفتمش دل می خری؟ گفتا که چند؟ گفتمش دل مال ِ تو،تنها بخر خنده کرد و دل ز دستانم ربود/ تا به خود باز آمدم او رفته بود در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند . . خیلی سخته مدت ها انتظار بکشی بعد درست لحظه های وصال نصیبت هجران بشه حتی تو نتونی گریه کنی برات بغض بمونه و درد. هیچ وقت حال ِ الان من و نمی فهمی شکست ِ بال م . بسم الله... ساعاتی بیش نمانده تا تمام شود 31 خرداد.. سالگرد آسمانی شدنتان را بدون کوچکترین اشاره رسانه ملی گذراندیم ،چون هنوز نیازمندتان نشده ایم!درست مانند امام روح الله! زمانی که دیگر کار سخت می شد تازه فهمیدیم به امام نیازمندیم حضرت روح الله ی داشتیم و داریم که حقوق بشر ، آزادی اش ، بصیرتش ، مردمی بودنش که در کلامش موج می زد حلاوت را برایم ارقام می آورد. آقای شهید مصطفی! من خوب میدانم شما رفاه تان را فقط و فقط برای یگانه پروردگارتان رها کردید ، من خوب می دانم عشق به بانو و فرزندانتان را رها کردید اما آقای دکتر من از خانواده تان شرمگینم روزگاری در جواب دوستان لبنانی ام که دکتر چمران را لبنانی می خواندند سریع واکنش نشان می دادم اما دیگر امروز نه تنها این کار را نمی کنم بل فقط لبخند می زنم و سکوت . پ ن: ما اسطوره هایمان را فراموش می کنیم و این کار مخصوص چمران نیست ، این روزها خرازی ، زین الدین ، وزوائی و .... سرداران بزرگ ، بسیجی های گمنام در شهر و هیاهویش گم شده اند.

نوشته و معروف بود خاندان پیامبر (ص ) از این مکان وارد شهر شده بودند .
تعدادمان ؟ زیاد نبود ، 50 نفر شاید .
کاروانی به سمت حرمت دخت سه ساله ارباب حرکت کردیم.
حالا خرابه جایش را به خانه ها داده بود، مداح می خواند و اهل کاروان زمزمه می کردند
به کوچه ها رسیدیم ، سرها نمایان شد که مخفیانه نگاهمان می کردند و لب هایی که در گوش هم سخن می گفتند.!!
سکوت بینمان موج می زد
ما شنیدیم و دیدیم اما قطره ای از یک دریا را و همین کافی بود تا یک داغ عظیم زنده شود
دیگر روضه خوان ، سکوت کرده بود زیرا که هر دل برای خود روضه گرفته بود
هر کدوم ممکن ِ بزرگ خاندان و یا خانواده باشن ،برای درسشون از فرزندان و نواده ها کمک میگیرن، مادر بزرگ و پدربزرگ هایی که حتی اگر مجالی برای درس خوندن تو 7 سالگی رو نداشتن تو این سن و سال حال و هوای 7 سالگی و اولین معلم ُ اولین نیمکت ُ اولین دوست مدرسه ای رو تجربه می کنن ، معصومیت ِ هفت سالگی . بلند بخوان کلام خدا را ، سوره علق را ، اقرأ باسم ربک الذی خلق را.
عکس از؟؟
بعد نوشت و مهم نوشت! : وب خوان پارسی بلاگ نمایشی نیست احیانا؟ که اکثرا از قافله عقب و وب نخونده رو دست میزاره؟ باید از گوگل ریدر استفاده کنیم آیا؟ یه بار خواستیم به خارجی ها بها ندیم نشد!:دی
با سپاهی از شهیدان خواهد آمد
عکس از ؟؟
اینجا باید آمد ، اینجا باید دعوت شوی
حتی اگر لک ِ های سیاه تمام دل ت را پر کرده اند
با خلوص باید قدم بگذاری ،با وضو
درنگ کن در این خاک
برای لحظه ای از اشک هایت مجال بطلب
به او فکر کن ، به آنها
به عهد و پیمان ، فراموشی را بهانه نکن.
دستت را در دستانش قرار ده تا به یگانه دست ِ بی نیازی متصل شوی.
در ِ دل هایت که تمام شد ، غروب که شد
چشمانت را با گلاب ِ اشک شستشو ده
نمازت را اقامه کن در این غروب ِ غریب شلمچه.








اگر بر حسب اتفاق در سالگرد عروج پدرشان کانال های تلویزیون ایران را بالا و پایین کنند چه خواهند دید؟
| قالب جدید وبلاگ پیجک دات نت |









